|
بعضی وقت ها آنقدر نمی دانم که نمی دانم ندانستن خوب است و آه می کشم. و بعضی اوقات آنقدر می دانم که می دانم پایان کار شروع تکراره تکراریه خورشید است . *** دقت کردین ؛ کلاه برداشتن و کلاه گذاشتن 2 معنای متفاوت دارن ولی یه چیزو تداعی می کنن.
نا بینا ترین بینا , تویی !
اینکه گذشتتو کم رنگ کنی و دوباره شروع کنی ؛ شایدم زیاد سخت نباشه . من می خوام دوباره شروع کنم. از همین پاییز که دستاتو تو هم قفل می کنه. زبونتو بند می آره. و احساسه خوشایندی رو که لازم داری و بهت می ده.
آخرش من نفهمیدم مادرت آمرزیده بود یا پدرت! باید خفت کدومو چسبید. اصن می شه خفت اونا رو چسبید یا نه! وقتی که بودی ما که نفهمیدیم. نه که نفهمیم.کودن که نیستیم. احساست نکردیم. تا بودی همین بود. یه قسمت از دیوار بودی که بوی گندت خفمون می کرد. مامان از صب تا شب جون می کند تا تو بوی گند بدی. منو ساحلم بضی وقتا تو جون کندن مامان سهیم می شدیم. هیچ وقت یادم نمی ره! یه روز که با مامان از خونه اون خانم پول داره , همونی و می گم که دسشوییشون تو خونس , نه مث ما تو حیاط, ملتفتی؟! اومدیم دیدم نیستی. اونقدر خوشحال شدم که نگو. آخه بوت خیلی بد بود. تا یه هفته نیومدی. ولی من روز دوم یادم رفت که تو جز دیوار لخت خونه بودی! به دیوار نگاه می کردم عین یه ماه پیش. عین یه سال پیش. بدون هیچ تغییری . سره یه هفته که برگشتی بوت یاداوری کرد نه , انگار دیوار امروز با دیواره 2 ,3 روز پیش یه فرقایی داره! اون پنج شنبه ای که مردی , من که نفهمیدم مامان چرا اون همه گریه می کرد. هی خودشو می زد. گیسشو می کشید. داد می زد . می گفت دیدی بد بخت شدم! حالا چی کار کنم؟ اما من نشستم کنار مامان . دنبال ردپای بد بختی بودم. عین جغد فقط توجه می کردم. یه ساعت توجه. دو ساعت توجه . نخیر. تغییری نکردیم که. مامان زندس. ساحلم همین طور. منم هنوز دسشویی می رفتم. پس یعنی منم زنده بودم! همون گلیم همیشگی پهن بود کف اتاق. همون تاقچه که سال تا سال گردگیری نمیشه. هومن دیوارا! تا فرداییش هی تو فکر فکر بودم که یه سری آدم با صفا منو از حیرونی بیرون کشیدن. تازه فهمیدم نخیر. بدبختی رد پا نداره. مث تو ! فقط یه دفه سرو کلش پیدا می شه . بازم مث تو ! راستشو بگو ! این تن بمیره ! جونه فرهاد ! اسمت به جا وحید بدبختی نبوده؟! بگذریم. مامان یه هفته خوابید تو خونه. یه هو! شمسی خانم می گه مامان , زنتو می گم ها ! کلیه شو فروخته. طلاهای خودشو ساحلم فروخته . منم محض همدردی عکسای آمیتاپاچاممو فروختم. اسمشو درس گفتم؟ همون بازیگر هندیه ! بی خیال. ما همه زندگیمونو فروختیم تا زندگی کنیم. شمسی خانوم گف. خودم شنیدم به اکرم خانوم می گف. حالا خودمونیم دستت از قبل شیکسته بود که نمک نداش؟ البته مامان می گه نمک نداشت . من تاحالا تو دستتو نیگا نکردم. موی مامانو که سفید کردی. دیگه کسی نمیآد مامان باهاش عروس شه ! کردیش یه زن نصفه. آخه دیگه کلیه نداره که ! یه زن با 2 تا بچه و یه اتاق خالی . یه اتاق که خدارو شکر دیگه بوی وافور نمیده . با همه این چیزا یه چیزو به من ثابت کردی ! که قدیمیا دوروغ می گن. کجای خاک مرده سرده؟ خیلیم گرمه. ما تازه وجود تو رو بده مرگت فهمیدیم. مامان می گه , اسم اون سایه تو خالی که بالا سرمون بود بابا بود. البته من که ندیدم سایه داشته باشی. تو فقط استخون داشتی. مگه نمردی؟ ما گرمیم نمی فهمیم یا تو ؟! بوی وافور نمی آد. ولی بوی تو هنوز میآد. بوی بد بختی. مواد فروشا که هر روز می ان دم خونه می گن طلب داریم از حاج وحید! بلا! ما که نفهمیدیم کی مارو قال گذاشتی رفتی مکه ! به هر حال ! آهای ! سایه ! بدبختی ! وحید ! بوی گند! چی صدات کنم؟ بیدار بودی؟ شنیدی؟ _ فرهاد جان شستی قبر بابارو؟ بیا بریم عزیز جان بیا بریم *** پ. ن . بی ربط : احساسی که چند وقته بهم دست داده فوق العاده بده احساس می کنم قاشق قاشق دارم خالی می شم !...!
ومن شمع پرست هستم با جرقه ای متولد می شود و اندک زمانی نور می تاباند. دود ها می رقصند و می رقصند تا به ابد بپیوندند. و من تمام مدت چهار زانو می نشستم . و دست به زیر چانه می زدم. در ذهن برای دود و بوی فنا سجده می کردم و در چشم هایم جز گرمی تاریکی ، نور شمع سو سو می زد. شمع زمانی که ساختن تابوتش به اتمام رسید در آن آرام گرفت و منه شمع پرست به مناسبت نابودی خداونگار خویش ذبح شدم و پیکرم ساقی شد تا قطره قطره پیک هایتان را سیراب کند. جسد سفید شده من دیگر نه تابوتی دارد و نه آرامگهی. از برای عبرت دیگران که امثال منند و کافر خطاب می شوند در میدان اصلی شهر آویزان شدم. معلق. و هیچ گاه در چشمان من خیره نمی شدید تا اندک تجلی خواندگارم را نظاره کنید. در تاریخ هیچ زمانی را به من اختصاص نخواهید داد. حتی در پاورقی ها. آیندگان نخواهند گفت روزی بود روزگاری... خواهند گفت : روزی بود که در روزگار جایی نداشت و آن سالروز مرگ شمع پرست است. ردپایی از من نخواهد ماند بر صفحات خاک گرفته خاطراتتان. و اندیشه پرستان را هیچ گاه نخواهید شناخت. که نمادینه خداونگارشان را ستایش می کردند. تفکر را با جرقه ای می پروراندند و به ابد پیوند می زدند. اندیشه را هیچ می پندارید و بت را همه چیز . اندیشه پرستان تولد تفکر را در زیر زمین های نمناک مشاهده می کنند و شما تولد حماقت را درون اتاق هایی مجلل. اندیشه پرستان با چشمانی باز پرستش کنندگان حماقت را نظاره می کنند . ابلهان بت را با چشمانی نیمه بسته باور می کنند و با لبخند سر به سجده می سایند شما آنچه می پندارید خداست پوچ است و خدا نهایت. اندیشه پلی است بسیار لغزنده که به مرکز نهایت راه دارد و از پرتگاهی می گذرد به نام کوته نظری
زمانی فرا خواهد رسید که از میان رد پایم درختان حماقت خواهند رویید و من همانند کودکی, از درختان بالا خواهم رفت تا بالا ترین شاخه و از ارتفاعی به بلندای تاریکی سقوط خواهم کرد و با لبخندی مضحک و با چشمانی بسته احساس چتر بازان را به جای اکسیژن خواهم بلیید و با ریه هایی پژمده و در هم گره خورده و با مغزی متلاشی بر روی آسفالت هایی که ریشه در آسمانی خاک گرفته دارند شکوه مرگ را نظاره خواهم کرد
الان 6 ساعته مایکل جکسون داره به جناب ازرایئل رقصیدن یاد میده آدم با صفایی بود
دیگه کم مونده به خود انزجاری ام برسم دیگه حتی با روشن فکرای اطرافمم حال نمی کنم نمی دونم کی می خوان سیگاراشونو خاموش کنن پیپ نکشن با کلامات بازی نکنن یا دخترای اطرافم حداقل یکم دست از پسر بازی ور دارن خاله زنک بازی و بزک دوزکو بزارن کنار یا پسرا ... انسانیت شاید دلم واسه گپ دوستانه با یه آدم لک زده
khobie in roza ine ke soje kam nis albate nemiarze axetoo haroome bazi az in 3 range haye lompan koni man ke beshakhse tarjih midam age mikhan az kafe pa daram bezanan ba ye tanabe sabz bashe ta ba ye tanabe sefido sabzo ghermez
بدون استرس. روي تخت سفيد دراز كشيدم وپا م رو باز كردم. *** پ.ن. بي ربط: اين منم كي ا؟
|
About![]()
ما با خدا مانند انسان رفتار می کنیم
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 Links
مهندس مجابی |