سخني با شما

سلام
من يه معذرت خواهي به همه اون ها يي كه تو وب نظر دادند بدهكارم.مي دونم براي تشكر خيلي ديره ولي ممنون كه نظر داديد. اميد وارم نوشته هام خستتون نكه. از راه دور روي گل همتون رو مي بوسم
فعلا

كهكشاني از سرزمين

پس برو .برو به سرزمين تاريكي.جايي كه كسي تو را پيدا نكند. سرزمين تاريكي دور نيست.برو.اگر رفتي من نيز خواهم آمد.فرار.همه ما فرار مي كنين. به سرزمين تاريكي. اما... هر شخص سرزمين منحصر به فرد خود را دارد. آنجا سرزميني است مجازي براي فرار از واقعيت هاي تلخ و درد ناك و شايد زجر آور.
سرزمين من پر است از آدم هاي خوب. پر از باران.پر از صدا و هيا هو. اما همه در پس پرده اي سياه پنهان اند. سرزمين هر كس با من و ما فرق دارد.
سرزمين تو چگو نه است؟

حكايتي از يك سرزمين:

سلام مثل هميشه خواستم بنويسم اما اين بار نتوانستم.خواستم از خودم بگويم از تو ...باز نتوانستم. از دل ها .از دنيا.از بدي ها وخوبيهايش.از بچه ها با آن همه پاكي و صداقتشان.از جامعه كه چقدر زشت مي نمايد.از همه چيز... ولي نتوانستم.خواستم بگويم چه خوبي هايي كردم ولي گفتم شايد فكر كني در روز چند بار براي خودم نوشابه باز مي كنم.
پس مي گويم از دختري تنها كه مانده است بي كس. از دياري دور. مي گريد و طلب ياري مي جويد. اما كسي نيست تا پاسخ دهد.تاريكي بر همه جا سلطه دارد. اينجا سرزمين است. سرزمين تاريكي شخصي كه نمي دانم كيست. من فقط مي گويم . تا شايد بيابمش.
دخترك صدايمان مي زند. مي گريد. مي گويد كه چقدر تنها است. مي نالد از جامعه. مي نالد از من. از تو. كه چقدر سنگدليم .او در منجلاب تاريكي دست و پا مي زند و ما تنهامي شنويم. صدايش را . كه ديگر تواني ندارد. مي گفت اوايل سرزمين اش زيبا بود. مي گفت پر بود ازصفا .از صميميت. از دوستاني خوب...شايد ما را مي گفت. مي گفت سرزمين اش سبز بود. مي گفت همه مي خنديدند به زندگي. و چقدر شاد بود آن روز ها. ناگهان خنده ها تبديل به گريه شد. بخاطر تاريكي. همه در بهت بودند كه تاريكي را چه كسي به سرزمين راه داد. اما هيچ كس نفهميد. به تدريج همه رفتند. يا كوچ كردند يا مردند. اما كسي نفهميد كه تاريكي از مغز و افكار دخترك آمد. همه چيز از روزي شروع شد كه به تاريكي و سكوتش فكر كرد. كم كم اين فكر مانند كرمي مغز دخترك را تجزيه كرد و به بيرون راه يافت و به مغز خيلي ها رفت. آن قدر جايش را عوض كرد تا پيروز شد. بر شادي.و حال حكايت دخترك نيز به اتمام رسيد چون ديگر نيست تا بگويد. او نيز غرق شد.در تاريكي...

صفر

وقتي زندگي بعضي ها را نگاه مي كني خنده ات مي گيره.چون عين صفر مي مونه.يه خط منحني كه اول و آخرش مشخص نيست. يه آدمك توي اين صفر بزرگ افتاده و نمي تونه بيرون بياد.هر روز فكر مي كنه كه روز جديدي را شروع كرده ولي اين در حالي است كه اين مسير تكراري را سال هاي سال است كه هر روز طي ميكند ولي خود نمي داند. البته بهتر است نخندي چون به احتمال زياد زندگي خودت هم . چون صفري بي پايان است.

***
پ.ن:البته شايد هم مثل من و امثال من درون نقطه اي زنداني باشي.

فقط بگو

هر چه دل تنگت مي خواهد بگو.شايد دادو فريادي باشد يا شايد خنده اي.خنده اي ممتد كه گويي تمامي ندارد.خنده به من خنده به خودت ... به زندگي.به روزمرگي هايش.مي تواني گله و شكايت كني يا تحسين و سپاس.از خودت بگو تا شايد خالي شوي.اينجا شايد زياد است شايد صد هزار يا شايد بيشتر.
اينجا موضوع خاصي مطرح نيست هر چيز كه هست سخن است و بس.تو نيستي تا بگويي پس من مي گويم... كه چقدر دلم پر است.از غم ها خوشحالي ها از حرف هايي كه هر روز روي هم تلنبار مي شوند و كسي را ندارم تا بگويم.از زمين و آسمان كه هر روز آن را به هم مي دوزم.از دوستانم...از گل...از شبنم...يا حتي چيز هاي بي ربط.
اين پست تمامي ندارد همان طور كه حرف دل ها هيچ وقت تمامي ندارد

شايد چيزي به نام شانس

تق...تق...تق...صداي ريتميكي داشت.جيييييييييييييييغ.جيغي بلند و طولاني.آنقدر بلند كه چشمهايت سياهي مي رفت.دخترك به زمين افتاد.ديگر رمقي برايش نمانده بود .اين بار با چشمانش التماس مي كرد.هنوز زود بود .هنوز زندگي نكرده بود.هنوز از بوي خاك آميخته در آب لذت نبرده بود.لباس مرد مشكي بود.با لباس كشيش ها فرقي نداشت.بلند و تا زمين مي رسيد.كلاهش را تا زير چشمهايش پايين كشيده بود.سايه كلاه بر نيمه نمايان صورت مرد افتاده بود.لبخندش مو را بر تن سيخ مي كرد.
تق...تق...تق...عصايش را بي رحمانه بر زمين مي كوبيد.بر سرعصايش داسي خود نمايي مي كرد.مرد از انتظار خسته شده بود.اين را مي شد از ريتمي كه با عصايش مي ساخت فهميد.هر لحظه تندتر مي شد.
دخترك به گريه افتاد.نه هنوز زود بود.هنوز براي مرگ زود بود.آنقدر گريه كرد كه چشمهايش كور شد.ولي مرد اعتنايي نكرد.هنوز منتظر بود.اما دخترك مقاومت مي كرد.در مغزش پي درپي كلمهerror حك مي شد.نمي دانست چرا مي خواهد زنده بماند.فقط مي خواست بماند.مي خواست دوباره صداي گوش خراش طوطيش را بشنود.مي خواست يك بار ديگر در آغوش مادر فشرده شود.تقلايي بي پايان براي زنده ماندن ميكرد.مرد عصبي شده بود.ندايي آمد.دخترك به درستي نشنيد.
مرد روي بر گرداندو رفت.دخترك از شك خشكش زده بود.ديگر گريه نمي كرد.اطرافش هر لحظه روشن و روشنتر مي شد.ناگهان چشم باز كرد.نور چشمش را ميزد.زير هزاران سيم و دستگاه نفس مي كشيد.
زني از ترس يا خوشحالي جيغ كشيد.آري دخترك زنده بود.همه در تعجب بودند.
هنوز بعد از سه سال كسي نمي داند دخترك چگونه زنده ماند.شايد چيزي به نام شانس كمكش كرد. به هر حال كم پيش مي آيد كسي پس از سقوط از 5 طبقه زنده بماند.

زندگي يعني...

زندگي چيست ؟ ديدن گل سرخي از دور.ديدن عجز گلي پژمرده.كه كماكان در طلب گل برگي پژمرده فرياد بر مي آوردواز اين حقيقت غافل ماند كه گل برگ ها به حالت اول باز نمي گردند .اما تو داننده ي حقيقتي شيرين هستي .گل سرخي ديگر.زندگي اين است خشكيدن و دوباره روييدن.

چيز سر كشي درونم در طقيان است .نمي دانم چيست ولي هر چيزي كه هست زيباست.بعضي وقت ها آنچنان فرياد مي كشد كه احساس ميكنم الان پرده گوشم پاره مي شود اما هر بار ساكتش مي كنم به تازگي فهميدم چيست.چيز زيبايست. اميدوارم تو هم دركش كني .حس دوست داشتن بود و با عشق فرق داشت. دوست داشتن جانوري كه روزي فقط مي خواستم  تشريحش كنم. اما حالا مي فهمم دوستش دارم.
اگر خواستي بداني بايد بداني من همه موجودات زنده كره زمين را دوست دارم.چون وجود دارند چون نفس مي كشند چون و چون وچون و هزاران چون ديگر كه از ذهنم بر روي كاغذ سراسر مي شوند.حس زيبايست. اميدوارم تجربه اش كني .فقط نكته قابل توجه اين است مواظب باش اگر تو هم جانوري را دوست داشتي بي جنبه بازي در نياري.مثل من باش با جنبه و از اين حس لذت ببر. شايد بخودت آمدي.

***
پ.ن:جانور استعاره از شخصي است كه خودش مي دونه كيه.
پ.ن.2:اميدوارم پرو نشه.

تاحالا فكر كردي زندگي چقدر قشنگ بوده و ما با اين دست هاي سياه و كبره بستمون نذاشتيم قشنگي اش نمايان بشه ؟ تاحالا فكر كردي اين دنيا چقدر بزرگه و تو چقدر كوچيك؟ تاحالا فكر كردي چقدر بي خاصيت و بي عرضه هستي در حالي كه دور و برت از رنگ زندگي در تكاپو افتاده؟ تاحالا فكر كردي مي توني خودت خالق زندگيت باشي؟ فقط كافيه كه خالق خلاقي باشي تا از زندگي لذت ببري .البته لزوما لازم نيست همه زندگيت را با خلاقيت عجين كني. بعضي اوقات انسان از تكرار مكررات لذت مي بره.
تاحالا فكر كردي چقدر خوبي يا چقدر بد؟ ديوي يا فرشته؟ براي بعضي ها حد وسطي وجود نداره. الزاما بايد ياديو باشي يا فرشته. آدم هاي كليشه اي مي گن فرشته .مسلمه كه فرشته. دوست دارم به اين تيپ آدم ها بگم : عزيزم واقع بين باش. كي گفته همه ديو ها بدن؟!!!
من با حقيقت سر و كار دارم . من ديوم.يه ديو خاكستري كه در جدالي عظيم در تكاپو است و سعي دارد برنده شود.در جنگ بين خوبي و بدي.زشتي و زيبايي.
پس بيا تو هم همراهم شو.يه ديو هم خون و كمكم كن تا پيروز شويم تا اين حقيقت تلخ را شيرين كنيم.و حتما موفق مي شويم.اگر باور داشته باشي.