بدون استرس. روي تخت سفيد دراز كشيدم وپا م رو باز كردم.
اتاق يكدست سفيد بود. زن دستكش بدست از در اومد تو.دستكش سفيد بلند. با يه پيراهن پرستاري. بالاي زانو. آستين كوتاه. بدون كفش روي اون زمين سرد؟!! با اون آرايش تندش حال آدمو بهم مي زد. دست هاش به سمت بالا از آرنج خم شده بود. درو با پا و با صداي بلند بست. كريه ترين لبخندي رو كه مي تونست تحويلم داد.
سكوت تبديل به جيغ و فرياد شد و ديوار ها قرمز. كارش 2 ساعته تموم شد. از شدت ضعف و خستگي نمي تونستم از جام بلند شم. دستكش يكدست قرمز شده اش رو توي سطل آشغال انداخت و با نگاه سردش من رو از اتاق بيرون انداخت.
بيرون اتاق روي صندلي انتظار يه پيرمرد نشسته بود. بوي ترسش فضاي راه رو ؛ رو پر كرده بود. چشم هاش گشاد شده بود و مردمكش به حالت علامت سوال داشت تو مردمك چشم من دنبال جواب مي گشت.
جدا جرئت مي خواد سقط كردن. دل كندن از خودت خيلي سخته. سقط خودت. اينكه دوباره  سعي كني و خودت رو بسازي ...



***

پ.ن. بي ربط: اين منم كي ا؟