تبعيض

وقتي پدرو مادرم رو از پشت با شاتگان كشتن من خيلي بچه بودم
همه داشتيم با هم فرار مي كرديم
سفيد پوستا شليك مي كردن و ما فرار مي كرديم
شليكشون خطا رفت و به من نخورد
قاچاقي از آمريكا فرار كردم
بعد از 23 سال وقتي برگشتم هنوز تو بعضي نقاط آمريكاي شمالي تبعيض نژادي بود
در عرض 1 سالي كه توي همه جاي آمرييكا اجرا داشتم اين قضييه كم رنگ تر شده بود
بهتر از هر سفيد پوست يا حتي سياه پوست ديگه اي پيانو مي زدم
همين روز هاست كه به سراغم بيان
چون نمي تونن شهرت سياه پوست هارو تحمل كنن
بعد از مرگ من سبك من پا برجاست
آهنگ هاي بكر تام
يك پيانيست آزادي خواه



_ نه بزا برات توضيح بدم....
_15 سال توضيح شنيدم. ديگه بسه.

كلت رو كنار جوي خون روي زمين پرت كردم.

***
_ آبروي من و بردي. فردا تو اداره چه جوري سرم و بلند كنم؟
آبو دون غذات از هم جدا بود. پاستا هات نيم پز بود....
_ اما من خسته بودم.  خودت بودي چي كار مي كردي؟ از سره كار اومدم
مي بينم با دوستات وسط هال لم داديد و غذا مي خوايد
اصلا فكر كردي من خستم؟ با اون دوستاي تنه لشت...
_ حرف دهنتو بفهم . تقصير منه. اگه 2 دفه سياهو كبود شده بودي اين جور بلبل زبوني نمي كردي.

***
_ ولي من بچه مي خوام. توكه يه شب در ميون نيستي. ديگه سره كارهم كه نمي زاري برم
من .... خوب تنهام...
_من كه مي دونم. راستشو بگو . بچه كدوم آشغال تو شيكمته...
_ اين چه حرفيه؟ بچه خودمونه... نزن.. نزن ديوونه بچه ام مي افته...

***
_ متاسفانه شما ديگه بچه دار نمي شين...


سكوت بهترين چيز بود تو اون لحظه

***
معذرت مي خوام آقا قيمت اون كلت چنده؟

***
_ ديوونه بندازش. فكر كردي خودتو بكشي اون مرتيكه ناراحت مي شه ... يا ... يا .. من چه مي دونم
ولي با اين كارت چيزي رو درست نمي كني
_ هلگا من ديگه نمي تونم........

***
_ اين چيه؟! اسلحه گرفتي كه منو خلاص كني؟ اره؟ كور خوندي
_ نه . اين ... اين... من
_ ببر اون صداتو ، زنيكه... ولش كن... ولش كن... بده من
_ خسته نشدي از بس منو خرد كردي؟ فحش دادي؟ زدي؟ هر شب با يكي بودي...؟
 ولي من خسته شدم...
_  نه بزا برات توضيح بدم....
_ 15 سال توضيح شنيدم ديگه بسه.

***
زير بارون ، سيگار دود مي كردم ، تا يادم بره چي كار كردم
چي بودم و چي شدم
تا يادم بره بدتر شدم
پست تر شدم

ولي آزاد شدم





روي تختش دراز كشيده بود و چشم هاش مسير بين قاب پنچره رو زير و رو مي كرد.
زل زده بود به آسمون.
انگار آسمون يه شنل مخمل سياه پوشيده بود.
بدون هيچ ستاره اي.
فكر مي كرد ديدن ستاره ها شانس مي آرن.
انگشت دوم و سومش رو روي هم براي شانس ، به حالت ضربدري در آورده بود.
بالاخره يكي ديد .
يدونه دنباله دار.
سرش رو برگردوند و با يه لبخند به خواب رفت.
غافل از اينكه اون فقط چراغ يه هواپيما بوده.


يه پنجره... يه زندگي

از پشت پنجره پايين رو نگاه كرد
يه پير مرد داشت به زور با عصا راه مي رفت
يكم اون ور تر ،روي نيمكت، يه دخترو پسر داشتن هم رو مي بوسيدن
احساس بدي پيدا كرد
نگاهش رو از اونها دزديد و به يه دختر بچه نگاه كرد
داشت تاب بازي مي كرد و از ته دل مي خنديد
تو افكارش غرق شد
ياد بچه گيش افتاد
وقتي كه كفش پاشنه بلند مادرش رو مي پوشيد و از صداي تق تقش كيف مي كرد
وقتي كه اداي بزرگ تر هارو در مي آورد و بزرگترين آرزوش اين بود كه سريعتر بزرگ شه
ولي كسي نبود تا بهش بگه كه بالاخره با ازرايئل مي ري تعطيلات
همه مي رن
پس چرا براي بزرگ شدن اينقدر عجله مي كني؟
صداي دعواي توي خيابون اون رو دوباره از افكارش بيرون كشيد
2 تا پسر به جون هم افتاده بودن
باز برگشت به دنياي سياه خودش
ياد نفرتش از آدما افتاد كه عين زالو به جون هم مي افتن و خون هم رو با ولع مي مكن
به دختر رنگ پريده اي نگاه كرد كه از توي شيشه پنجره بهش زل زده بود
دختره گفت تا كي مي خواي با اين افكار سياهت زندگي كني؟
نكبت از قيافت مي باره...
ولي دختر بدون توجه به تصويرش تو شيشه از جاش بلند شد
شايد براي اولين بار افكارش دلشون خواسته بود خاكستري شن
و از اون سياهي مطلق دران