اين پست رو 3 روز ديگه پاك مي كنم

خيلي برام عجيب بود
اون قدري كه از مار مي ترسيد از مرگ نمي ترسيد
جلوش يه مار بود. مار بوآ
داشت از ترس خودشو خيس مي كرد
همش به اين فكر مي كرد كه اگه الان مار نيشش بزنه ميميره
مار بيچاره فقط جلوش بود
سكته كرد از ترس مار
و خودشو انداخت تو آغوش مرگ
2 دستي



زندگي ام همينه

اون قدر هم و دوست داشتن كه ديگه هيچي براشون مهم نبود. تنها چيزي كه بود عشق بود. وقتي به چشم هاي هم نگاه مي كردن، تو درياچه چشم همديگه شنا مي كردن. فكر مي كردن خوشبخترين زوج دنيان.
از خدا 2 تا بال خواستن. بالي كه بشه باهاش پرواز كرد. اوج گرفت و بالا رفت.2 جفت بال بزرگ و خستگي ناپذير.
خدا داد.
از خوشحالي تا 2 روز مي رقصيدن و آوار مي خوندن. بالاخره پرواز كردن. 2تايي. روزها و شب ها بال زدن و بال زدن. فكر مي كردن هر 7 طبقه رو ديدن. هر 7 طبقه آسمون.
داشتن مي رسيدن. 2تايي. به خدا. 2 قدم مونده بود. شايد.
نفس كم آوردن و افتادن. سقوط آزاد. دست در دست هم. شايد اون راهي رو كه روزها بال زدن رو يك روزه سقوط كردن. عين فيلم بود همه چي. يه فيلم تند كه با سرعت از جلوشون سقوط مي كرد.
3 متر... 2 متر... 1 متر...شالاپ
سقوط. داخل درياچه. 2تايي. مرگ 2تايي. . . عشق 2 تايي. سقوط در همان زادگاه هميشگي

               آره
                       قو ها هم
                                        عاشق مي شن

بدون ماسك

بدون ماسك !
كمي سخته كه خودت باشي ولي اين جوري راحت تر نفس مي كشي.
بدون ماسك!
اين جوري انگار دنيا رو رنگي تر مي بينم
صداي تو رو هم بهتر مي شنوم


بدون ماسك !



مي دوني! از 2 رويي بدم مياد ولي چكار كنم كه هستم. البته نمي شه اسمش رو 2 رويي گذاشت. اون جوري كه هستم،واقعا نيستم. كلا آدم جالبي نيستم.
شايد در برخورد با بعضي ها قسمتي از خودم باشم ولي تا حالا پيش كسي واقعا خودم نبودم. فقط پيش يه گرگ خودمم. يه ماسك براي خودم ساختم كه با اون بين آدما مي رقصم. مي رقصم و مي رقصم. تو مي گي خوب مي رقصم ولي نمي دوني كه رقصيدن بلد نيستم. به جملاتم دقت كن.دلم مي خواد دركم كني. برداشتي داشته باش .
تركم كنيد.آي آدما كه فكر مي كنيد بهترين دوستتون منم. وقتي با شما روزم و شب ميكنم... و شما ازم تعريف مي كنيد خجالت مي كشم. چون منو نمي بينيد. ماسكم رو مي بينيد. كاش كسي پيدابشه و با من دوست شه.
مي خوام فردا ماسكامو آتيش بزنم و از روشون بپرم. دلم مي خواد ببينم با من دوست مي شي؟!!!
انساني از جنس شيشه

مدتی بود که در مغزم متولد شده بود. جان گرفت و بزرگ شد. افکار همیشه متولد می شوند. فکر کردم از جنس افکار است ولی نبود. مغزم را  تجزیه کرد. از اندیشه هایم تغزیه کرد. تهی کرد مرا. فکر نبود بوی دستور می داد. دستوری مرگ بار.

خودکشی. پیامش همین یود. آخرها فریادش می زد.

خودکشی کردم.در روز تولدم.خودکشی من جسمی نبود.روحم را کشتم. افکار پوسیده ام را.افکاری که تار عنکبوت بسته بود. که بوی نا می داد. خورد کردم شخصیتم را . با همین دستان. زمانی که خودکشی میکنی صدایی نیست.شاید در خلاء بودم.

دویدم. با تمام قوا.آنقدر که پاهایم تاول زد. ولی نرسیدم. همه جا سیاهی بود... ناگهان سیاهی رنگ تازه ای گرفت.شروع به تپیدن کردو رنگ باخت. خاکستری. طوسی.سفید.شیری.کرم.صورتی.آبی.سبز...

چشمانم را بستم.رنگ ها برای چه هستند؟!!! خودم را باختم ام.به دنبال خودی می گردم.چشم گشودم. باز سیاهی.دریافتم این خود من هستم.این تجلی من است. خواستم بتپم ولی خود.باز. خود را کشتم. آدمکی اسیر در تاریکی. ابزاری ندارم تا بسازم خود را. پس چه کنم؟