اون قدر هم و دوست داشتن كه ديگه هيچي براشون مهم نبود. تنها چيزي كه بود عشق بود. وقتي به چشم هاي هم نگاه مي كردن، تو درياچه چشم همديگه شنا مي كردن. فكر مي كردن خوشبخترين زوج دنيان.
از خدا 2 تا بال خواستن. بالي كه بشه باهاش پرواز كرد. اوج گرفت و بالا رفت.2 جفت بال بزرگ و خستگي ناپذير.
خدا داد.
از خوشحالي تا 2 روز مي رقصيدن و آوار مي خوندن. بالاخره پرواز كردن. 2تايي. روزها و شب ها بال زدن و بال زدن. فكر مي كردن هر 7 طبقه رو ديدن. هر 7 طبقه آسمون.
داشتن مي رسيدن. 2تايي. به خدا. 2 قدم مونده بود. شايد.
نفس كم آوردن و افتادن. سقوط آزاد. دست در دست هم. شايد اون راهي رو كه روزها بال زدن رو يك روزه سقوط كردن. عين فيلم بود همه چي. يه فيلم تند كه با سرعت از جلوشون سقوط مي كرد.
3 متر... 2 متر... 1 متر...شالاپ
سقوط. داخل درياچه. 2تايي. مرگ 2تايي. . . عشق 2 تايي. سقوط در همان زادگاه هميشگي

               آره
                       قو ها هم
                                        عاشق مي شن