خيلي برام عجيب بود
اون قدري كه از مار مي ترسيد از مرگ نمي ترسيد
جلوش يه مار بود. مار بوآ
داشت از ترس خودشو خيس مي كرد
همش به اين فكر مي كرد كه اگه الان مار نيشش بزنه ميميره
مار بيچاره فقط جلوش بود
سكته كرد از ترس مار
و خودشو انداخت تو آغوش مرگ
2 دستي



زندگي ام همينه