بهت از سرما سوزاننده تر است
میخ کوب شدم .
احساس می کردم خون توی مغزم لخته شده.
مردم بی اعتنا مثل همیشه پول رو می ذاشتن کنار ترازو و می رفتن
و مثل همیشه میگفتن
_ آخی طفلی !
_ آخی بمیرم !
.
.
.
ولی هیچ کس به جمله ای که سرمشق خودش کرده بود توجهی نمی کرد.
پاهای سنگینم رو به زور تکون دادم و مثل همه بچه چمباتمه زده کنار خیابونو پشت سرم
جاگذاشتم.
شما فقط کفتار هایی هستید که ترحم می کنید و خون مرا می مکید
***
پ. ن :
چشم هایش که بوی دروغ می دهند را باور نداشتی.
اما تو باز دنباله نقطه ای بودی که می خواهد آخر حرف هایش بگذارد !
آی آدم هایی که آدمیت را یدک می کشید
لطفا بس کنید...
به قول کاغذ هایی که خاکستر شدند :
آری ! سکوت بلندترین فریادهاست . اما گوشم دیگر توان شنیدن فریادهایت را ندارد.
کمی با من حرف بزن ...
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/۱۰/۰۵ ساعت 5:13 PM توسط بك
|